امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت دوم :
تمام دیروز را به یاد آوردم، یعنی گفته بود؟!
عرق سردی به تنم نشست و قلبم را در دهانم حس می کردم.
گویا متوجه حال خرابم شده بود که اخمهایش کمتر شد و لبانش به پوزخند نامحسوسی کج!
-دختر چرا خشکت زده؟!
صدای مامان بود، به خودم آمدم و گفتم:
-جانم مامان کارم داشتی؟
-آره مادر، امیرعلی گفت صدات کنم باهاش تا مدرسه تو و محیا برید و برگردید.
با حیرت و زمزمه وار گفتم: مدرسه؟ چرا مدرسه؟!
امیرعلی با پایین آوردن سر که یعنی حرفش را تایید کنم اشاره زد و گفت:
-مگه قرار نیست برای کارای کلاس بندیتون برید مدرسه؟
- آ..آهاا..چرا، محیا نمیاد؟!
لحنش تظاهر به آرام بودن میکرد، اما من؛ به لطفِ بینهایت تعداد دعوایی که با او داشتم؛ لج و خشم زیرِ صدایش را خوب میشناختم.
-محیا یه کم مریض بود بیا با من بریم برگرد!
گفت و پشتبندش لبخند زد.
با گفتن باشهای به بالا رفتم و آماده شدم.
در ماشین نشستم و سکوت کردم.
راه افتاد و وقتی پس از چند دقیقه حرف نزدنش را دیدم گفتم:
-چیکارم داشتی؟
آخه الان مدرسه بازه که به محبوبجان دروغ گفتی؟!
بیحرف و خونسرد؛ یکدفعه روی ترمز زد و اگر کمربندم نبود قطعا سرم، به خاطر برخورد با شیشه میشکست.
نگاهش کردم و داد زدم:
-چته امیر علی؟
با اخمی پررنگ بین ابروانش نگاهم کرد و بلندتر از من فریاد زد:
-سر من داااد نزن..
آدرس؟!
با تعجب پرسیدم:
-آدرس چی؟!
-آدرس همون الدنگی که دیروز رفتی ببینیش!
برای بار چندم به غلط کردن افتادم، حالا آدرس از کجا می آوردم؟
اصلا اگر داشتم هم، مگر میشد به این زباننفهم آدرس گفت؟!
-با توام!
نگاهش کردم و مثل خودش گفتم:
-داد نزن،نمی دونم،از کجا باید بدونم؟
خیره در چشمانم با لحن بدی گفت:
-چه جور دوست پسریه که آدرسشو نداری؟
-ندارم دیگه!
-ینی چی نداری؟
کفری شدم از فشاری که رویم بود و دوباره با صدای بلندی گفتم:
-ینی ندارم، مگه رفتم خونشون که داشته باشم؟!
دوباره جنی شد و محکم با دست به وسط فرمان کوبید!
-خفه شوو....من گفتم رفتی خونشون احمق؟
-چرا حرف دهنتو نمی فهمی تو آخه؟
از حرف هایی که میشنیدم و از این که اسیر شده بودم و چاره ای نداشتم بغضم گرفت.
-توروخدا ولم کن امیرعلی...
من غلط کردم اصن خوبه؟!
پلک روی هم فشرد و نفس های تندش را آرام تر کرد.
کامل برگشت به سمتم و گفت:
-ببین نیلوفر... به نفعته حرفمو جدی بگیری!
اگر یک بار دیگه همچین چیزی ببینم یا بشنوم...
قبل از این که دست بابات و حاج بابا و اون امیرحسین بی غیرت که مثلا داداشته بیفتی؛ با دستای خودم خفت می کنم فهمیدی؟!
در سکوت به چشمهای وحشیاش نگاه کردم و دوباره بلند پرسید: فهمیدی یا نه؟!
با این که لجم گرفته بود اما تند سر تکان دادم تا بحث خاتمه پیدا کند. اصلا به او چه ربطی داشت؟!
تا پایان مسیر سکوت کردم.
اوهم چیزی نگفت و به خانه رسیدیم. در ماشین قفل بود. منتظر نگاهش کردم و در آخر، او نیز با نگاهی سنگین و طولانی قفل را زد.
.
.
.
وارد حیاط که شدم محیا مضطرب بود و تا مرا دید به سمتم دوید.
-نیلوفر واقعا معذرت میخوام، همش تقصیر من بود کاش به حرفت گوش میدادم.
امیر علی چی گفت بهت؟
-آدرس پسره رو خواست، کلی هم دادو بیداد و تهدید کرد.
با وحشت پرسید:
-آدرسشو دادی؟!
چشمهایم گرد شد و با دیدن زن عمو صدایم پایین آمد.
-مگه آدرسشو داشتم اصن؟! محیا چرا چرت و پرت میگی؟ مگه خودت آدرسشو داری؟
من و من کرد و هول شده گفت:
-ن..نه بابااا، از کجا داشته باشم من؟!
نیشگونی نه چندان محکم از بازویش گرفتم.
-محیا گوش کن...حواست باشه گند نزنی! ما نمیتونیم اینجور روابط رو داشته باشیم.
-پس چرا بقیه میتونن؟
عصبی شده و زیر لب غریدم:
-بقیه با چهار تا پسر قلچماق تو یه جا زندگی نمیکنن!
با چشمهای پر مرا نگاه کرد و با این که دلم سوخت راه کشیدم و رفتم، او باید خودش را حفظ می کرد و مایهی دردسر خودش نمیشد.
****
دم غروب بود و هوا خنک تر شده بود، محبوب جان، به همراه زن عمو و عمه در حال پختن آش پشت پا برای خدمت سربازی امیر عباس بودند.
پایین رفتم و به قیافهی ماتم زدهی عباس نگاه کردم. با دیدنِ صورتِ بُغ کردهاش، خندهام گرفت.
امیرحافظ و امیرحسین سر کچل شدهاش را سوژه کرده بودند و میخندیدند.
خانجون که عاشق ته تغاری پسر هایش بود دست به سرش کشید و گفت:
-بالااام، بهشون گوش نکن سریع تموم میشه!
امیرعباس با عشق به صورتش لبخند زد و دستانش را بوسید.
سر برگرداندم و نگاهم به حافظ افتاد که خیره نگاهم میکرد. شرم کرده و زودتر از او سر پایین انداختم.
همیشه همین طور می شد!
از کودکیام از همه بیشتر از محبت او برخوردار بودم و این اواخر بیشتر هم شده بود.
کلا مهربان بود و دل نازک، بر عکس امیرعلی که سفت و سخت بود و محکم.
انگار نه انگار که این دو برادر بودند...!
فردا صبح امیر عباس راهی کرمان شد و عمه با چشمهای پر اشک و دعاهای بسیار اورا راهی کرد.
رفتن امیرعباس باعث شده بود خانه چند روزی سوت و کور شود. ما تمام سعی خودمان را میکردیم تا عمه جای خالی پسرش را حس نکند اما؛ هنوز هم گاهی اوقات اشک میریخت!
روی تخت سنتی، در حیاط نشسته بودم و به نازنین نگاه میکردم.
سخت مشغول باز کردن گره از موهای فرفریاش بود!
-به چی داری لبخند می زنی انقدر عمیق؟!
صدای امیر حافظ مانند همیشه آرام بود!
با چشم اشاره ای به نازنین کردم و گفتم:
-اونو نگاا...چه جوری داره با موهاش کشتی میگیره!
صدایش آرامتر شد و با لحنی عمیق گفت:
خودتو یادت نمیاد؟! توام اینجوری بودی!
البته موهای تو لخت بود، از همون اول گره نداشت!
خندیدم و چشمم را به چشمانِ تیرهاش دوختم.
-چه دقیقم یادشه...
طبق عادت همیشهاش، چشم ریز کرد و لبخندِ کجی روی لبش نقش بست.
-معلومه که یادمه...تازه نازنین آروم تره، تو خونه خراب کن بودی گیسوکمند!
بلند تر خندیدم و گفتم:
-آره خدایی، اینو قبول دارم! گند میزدم و همیشهم خراب کاریامو تو جمع می کردی!
اون سهتای دیگه که جز کرم ریختن کاری نمی کردن!
لحنش کمی عجیب شد و همچنان که به نازنین نگاه می کرد گفت:
-اون دوتای دیگه تورو اونجوری که من می دیدم نمی دیدن!
با همان خندهی روی صورتم پرسیدم:
چرا دوتا؟ کدومشونو حساب نکردی؟
صورتش جدی شد و نگاهم کرد.
-امیر حسین و دیگه....واضح نیست؟!
منظورش را نفهمیدم و گیج نگاهش کردم. در حال حلاجِ حرف بیسروتهش بودم که زنگ حیاط زده شد. سرم ناخودآگاه به سمت در کج شد و محدثه را دیدم که در را باز کرد.
حاج بابا و پشت سرش امیرعلی وارد شدند. برخاستیم و سلام دادیم.
حاج بابا به گرمی جوابمان را داد و در ادامه، لبخند بر صورت گفت:
آخر ماه عروسی داریم! پسر مرتضی داره ازدواج می کنه!
زن عمو: مبارک باشه، خوشبخت بشن ایشالا. اگه خدا بخواد ماهم باید برای حافظ یه دختر خوب پیدا کنیم!
حاج بابا آرام به من نگاه کرد و گفت:
انشالله...قسمت حافظ منم میشه!
نگاه از او گرفتم و با خنده رو به حافظ گفتم:
-اوه اوه یعنی کی لایق اولین نوه ی حاج کریمی میشه؟!
دختر عادی که نباید باشه...
بالاخره یه امیر حافظ که بیشتر نداریم!
محیا که تازه از خانه بیرون زده بود، از همان روی پله ها بلند جواب داد:
من داداش مهربونمو دست هر کسی نمیدمااا...
از الان گفته باشم...سلام حاج بابا!
حاج بابا جوابش را با لبخند داد و امیرعلی که تا آن لحظه دستبه سینه نشسته بود و حرفی نمیزد، رو به محیا گفت:
الان منظورت از داداش مهربونه ینی چی؟
من داداش نا مهربونه ام لابد؟!
محیا که انگار اورا ندیده بود و حرف زده بود کمی منومن کرد.
-نههه، چون تو یه خورده غد و زورگو تری گفتم!
بدتر گند زد...
ابروهای امیرعلی بالا رفت و گفت: آهان!
باز محیا خواست چیزی بگوید که من حرفش را بریدم.
-ولش کن دییگههه...
پشت بندش لبخند مضحکی زدم و برای پیچاندن بحث ادامه دادم:
-داریم واسه حافظ زن انتخاب می کنیم بیا بشین!
محیا لبخند زنان رو به حاح بابا گفت:
-من یه پیشنهاد بدم؟!
خانجون و محبوب جان هم رسیدند و حاح بابا با نگاهی عجیب و موشکافانه رو به حافظ گفت: بده!
-منو نیلوفر یه همکلاسی داریم، خیلیی خوشگله، خانووم، باا ادب، خاانواده دار....
اسمشم مریمه، بریم همونو بگیریم براش؟
خندهی روی صورتم با نگاه به اخمهای حافظ خشکید!
صدای امیرحافظ پر از خشم بود و لحتش غیظ داشت.
-نمیخواد برامن زن پیدا کنی تو...
از جا برخاست و با نگاهی به حاجبابا گفت:
با اجازه آقاجون!
با رفتنش لبخند حاح بابا پررنگتر شد و زن عمو نیز با لحنی شیرین گفت:
کسی که تو معدنش الماس داره، تو معدنای دیگه دنبال سنگ قیمتی نمی گرده!
دنبال معنا و مفهوم حرفش بودم. انگار حرفش ایهام داشت!
خانجون، با ذوقی ریز که در صدایش مشهود بود، جواب داد:
-دقیقا پروانه جانم!
امیرعلی با حرف مادرش و خانجون مبهوت به آنها نگاه کرد. انگار بخواهد معنای حرفشان را درک کند چشمهایش را تنگ کرد. کمی بعد نگاهش رویِ من نشست و با کسبِ اجازه، او نیز برخاست و رفت!
پرسشگر به محیا نگاه کردم و او با بالا انداختن شانه به من فهماند، که انگار اوهم چیزی نفهمیده!
****
به شدت خسته بودم و دقیقه های آخر کلاس خانم خلج به پایان نمی رسید، محیا از صبح دمغ بود و هر چه از او میخواستم بگوید چه شده؛ چیزی نمی گفت.
بالاخره زنگ خورد و انگار از قفس رها شده باشم شروع به جمع کردن وسایلم کردم.
محیا صدای زنگ را نشنیده و همانطور نشسته بود!
به شانه اش زدم...
-هوی..محیاا...زنگ خورد پاشو!
نگاه عجیبش را به من دوخت و گویی بخواهد چیزی بگوید و بعد پشیمان شود لب بست.
چیزی شده؟! به من بگو خب؟!
- نیلوفر...
- جانم؟
لب باز کرد و کمی با خودش کلنجار رفت! اما در نهایت پشیمان شد و گفت:
- هیچی! بریم حالا بهت میگم.
آرام آرام به سمت خانه حرکت کردیم. محیا کل راه را در سکوت گذراند و من هم که دیدم حوصله ندارد خیلی پاپیچش نشدم.
داخل کوچه نزدیک های خانه بودیم که صدای عصبانی امیر علی را از داخل حیاط شنیدیم.
رنگ از رخ محیا پرید و با گفتن "یا حسین" به سمت خانه دوید...

لطفا صبر کنید...

سرو
0نکنه می خواست بره دیدن دوست پسرش